این قافله ی عمر عجب میگذرد . . .

 

 

بر بلندای دل


 

نتوان گفت که این قافله وا می ماند

 

خسته و خفته از این خیل جدا می ماند


این رَهی نیست که از خاطره اش یاد کنی


این سفر همره تاریخ به جا می ماند


دانه و دام در این راه فراوان امّا

مرغِ دل سیر زِ هر دام رها می ماند

 

می رسیم آخر و افسانه یِ واماندنِ ما

همچو داغی به دلِ حادثه ها می ماند

 

بی صداتر زِ سکوتیم ولی گاهِ خروش

نعره ی ماست که در گوشِ شما می ماند


بروید ای دلِتان نیمه که در شیوه ی ما


مرد با هر چه ستم هرچه بلا می ماند



محمد علی بهمنی


 

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

کسری من نه اینکه مرا شعر تازه نیست

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز

من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست

با او چه خوب می شود از حال خویش گفت

دریا که از اهالی این روزگارنیست

امشب ولی هوای جنون موج میزند

دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست

ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین

دریا هم اینچنین که منم بردبار نیست

محمد علی بهمنی


 

خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید

و چه بی ذوق جهانی كه مرا با تو ندید

رشته ای جنس همان رشته كه بر گردن توست

چه سروقت مرا هم به سر وعده كشید

به كف و ماسه كه نایابترین مرجان ها

تپش تبزده نبض مرا می فهمید

آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد

مثل خورشید كه خود را به دل من بخشید

ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم

هیچكس مثل تو ومن به تفاهم نرسید

خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد

ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید

منكه حتی پی پژواك خودم می گردم

آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید