عبدالجبار کاکایی

 

 

بی اسم حتی می شه عاشق شد

بی هیچ ردی از خدا رو خاك

من سال ها عاشق شدم بی او

یك حس بی تفسیر وحشتناك

من عاشق رفتار های تو

این ترس بی اندازه از دینم

تو عاشق چیزی كه پنهونه

من عاشق چیزی كه می بینم

بی اسم حتی می شه عاشق شد

جادوی این دلدادگی كم نیست

تا سیب های كال بی تابند

حوای من تقصیر آدم نیست

دور از تو افتادم ولی هر شب

حس می كنم بسیار نزدیكی

خاموش شد فانوس من ای كاش

عادت نمی كردم به تاریكی

بی اسم حتی می شه عاشق شد

بی هیچ نامی از تو یا از من

بیدار كن این ترس پنهونُ

این عادت هر روزه رو بشكن

 

 

عبد الجبار کاکایی

 

 

این لحظه ها پایان دلتنگی

این روز ها محكوم بی صبری ست

من پا به پای گریه بیدارم

دنیام عجیب این روز ها ابری ست


حسم شبیه خواب و بیداری ست

بین ندیدن ها و دیدن ها

حسی شبیه ترس یه گنجشك

از شاخه هنگام پریدن ها

بی ترس این دلشوره ها هر شب

فانوس دنیای تو روشن بود

این شهر روزی شهر رویاهام

این خونه روزی خونه ی من بود

ای لحظه ی آرامش و تصمیم

حس می كنم بسیار نزدیكی

من با تو می مونم تموم عمر

من بر نمی گردم به تاریكی


 

عبد الجبار کاکایی




نقش ِكاشیای نقاشی شدی

سنگ ِمسجدای بی نام ونشون

عطر ِسجاده ی نخ نمای من

شمع ِسقا خونه های این واون

پای منبرای كهنه گم شدی

توی كشكول ِكتابای عتیق

حل شدی درست مث یه حبه قند

ته استكانِ ِحرفای عمیق

پاتوق ِندیمه های بی گناه

نخ ِتسبیح ستاره ها شدی

مهرتُ گرفتی و روز ازل

از من ِبی سر وپا جدا شدی

تو كجایی كه فرشته ها می گن

من اگه توبه كنم میای پیشم

پر كن آغوشمُ از عطر ِتنت

من از این فاصله عاشق نمی شم