درین خانه غریبید ، غریبانه بگردید !!!




بر بلندای دل




بگردید ، بگردید ، درین خانه بگردید
درین خانه غریبید ، غریبانه بگردید


یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود
جهان لانه ی او نیست پی لانه بگردید


یکی ساقی مست است پس پرده نشسته ست
قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید


یکی لذت مستی ست ، نهان زیر لب کیست ؟
ازین دست بدان دست چو پیمانه بگردید


یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد
به دامش نتوان یافت ، پی دانه بگردید

 

نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست
همین جاست ، همین جاست ، همه خانه بگردید


نوایی نشنیده ست که از خویش رمیده ست
به غوغاش مخوانید ، خموشانه بگردید


سرشکی که بر آن خاک فشاندیم بن تاک
در این جوش شراب است ، به خمخانه بگردید

 

چه شیرین و چه خوشبوست ، کجا خوابگه اوست ؟
پی آن گل پر نوش چو پروانه بگردید

 

بر آن عقل بخندید که عشقش نپسندید
در این حلقه ی زنجیر چو دیوانه بگردید

 

درین کنج غم آباد نشانش نتوان داد
اگر طالب گنجید به ویرانه بگردید

 

کلید در امید اگر هست شمایید
درین قفل کهن سنگ چو دندانه بگردید

 

رخ از سایه نهفته ست ، به افسون که خفته ست ؟
به خوابش نتوان دید ، به افسانه بگردید

 

تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد
گرم باز نیاورد ، به شکرانه بگردید

هوشنگ ابتهاج



 

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی
حالیا نقش دل ماست در ایینه ی جام
تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی
دیدی آن یار که بستیم صد امید در او
چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی
تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو
گرچه در چشم خود انداخته دود ای ساقی
تشنه ی خون زمین است فلک ، وین مه نو
کهنه داسی ست که بس کشته درود ای ساقی
منتی نیست اگر روز و شبی بیشم داد
چه ازو کاست و بر من چه فزود ای ساقی
بس که شستیم به خوناب جگر جامه ی جان
نه ازو تار به جا ماند و نه پود ای ساقی
حق به دست دل من بود که در معبد عشق
سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی
این لب و جام پی گردش می ساخته اند
ورنه بی می و لب جام چه سود ای ساقی
در فروبند که چون سایه در این خلوت غم
با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی

هوشنگ ابتهاج

 


رفتی ای جان و ندانیم که جای تو کجاست


مرغ شبخوان کجایی و نوای تو کجاست

آن چه بیگانگی و این چه غریبی ست که نیست

آشنایی که بپرسیم سرای تو کجاست

چه شد آن مهر و وفایی که من آموختمت

عهد ما با تو نه این بود ، وفای تو کجاست

مردم دیده ی صاحب نظران جای تو بود

اینک ای جان نگران باش که جای تو کجاست

چه پریشانم ازین فکر پریشان شب و روز

که شب و روز کجایی و کجای تو کجاست

هنر خویش به دنیا نفروشی زنهار

گوهری در همه عالم به بهای تو کجاست

چه کنی بندگی دولت دنیا ؟ ای کاش

به خود ایی و ببینی که خدای تو کجاست

گرچه مشاطه ی حسنت بهصد ایین آراست

صنما اینه ی عیب نمای تو کجاست

زیر سرپنجه ی گرگیم و جگرها خون است

ای شبان دل ما ناله ی نای تو کجاست

کوه ازین قصه ی پر غصه به فریاد آمد

آه و آه از دل سنگ تو ، صدای تو کجاست

دل ز غم های گلوگیر گره در گره است

سایه آن زمزمه ی گریه گشای تو کجاست


هوشنگ ابتهاج



 

دل می ستاند از من و جان می دهد به من

آرام جان و كام جهان می دهد به من

دیدار او طلیعه صبح سعادت است

تا كی ز مهر طالع آن می دهد به من

دلداده غریبم و گمنام این دیار

زان یار دلنشین كه نشان می دهد به من

جانا مراد بخت و جوانی وصال توست

كو جاودانه بخت جوان می دهد به من

می آمدم كه حال دل زار گویمت

اما مگر سرشك امان می دهد به من

چشمت به شرم و ناز ببندد لب نیاز

شوقت اگر هزار زبان می دهد به من

هوشنگ ابتهاج



 

می خواهمت سرود بت بذله گوی من

روی لبش شکفت گل آرزوی من

خندید آسمان و فروریخت آفتاب

در دیه امیدم باران روشنی

جوشید اشک شادی ازین پرتو افکنی

بخشید تازگی به گل گلشن شباب

می خواهمت شنفتم و پنداشتم که اوست

پنداشتم که مژده آن صبح روشن است

پنداشتم که نغمه گم گشته من است

پنداشتم که شاهد گمنام آرزوست

خواب فریب باز ز لالایی امید

در چشم آزمایش من آشیانه ساخت

نای امید باز نوای هوس نواخت

باز بز برای بوسه دل خواهشم تپید

می خواهمت شنفتم و دنبال این سرود

رفتم به آسمان فروزنده خیال

دیدم چو بازگشتم ازین ره شکسته بال

این نغمه آه نغمه ساز فریب بود

می خواهمت بگو و دگرباره ام بسوز

در شعله فریب دم دلنشین خویش

تا نوکم امید شکیب آفرین خویش

آری تو هم بگو که درین حسرتم هنوز

پایان این فسانه ناگفته تو را

نیرنگ این شکوفه نشکفته تو را

می دانم و هنوز ز افسون آرزو

در دامن سراب فریبننده امید

در جست و جوی مستی این جام ناپدید

می خواهم از تو بشنوم ای دلربا بگو


هوشنگ ابتهاج




 

زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست

گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش

کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست

گم گشته دیار محبت کجا رود

نام حبیب هست و نشان حبیب نیست

عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد

ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست

در کار عشق او که جهانیش مدعی ست

این شکر چون کنیم که ما را رقیب نیست

جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت

وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست

گلبانگ سایه گوش کن ای سرو خوش خرام

کاین سوز دل به ناله ی هر عندلیب نیست

هوشنگ ابتهاج

 

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت

دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت


شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
زین گونه بسی آمد و زان گونه بسی رفت


از پیش و پس قافله ی عمر میاندیش
گه پیشروی پی شد و گه باز پسی رفت


رفتی و فراموش شدی از دل دنیا
چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت


رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد
بیدادگری آمد و فریادرسی رفت


این عمر سبک سایه ی ما بسته به آهی ست
دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت

هوشنگ ابتهاج




 

با من بی کس تنها شده یارا تو بمان

همه رفتند از این خانه خدا را تو بمان


من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی ام

تو همه بار و بری تازه بهارا تو بمان


داغ و درد است همه نقش و نگار دل من

بنگر این نقش به خون شسته نگارا تو بمان


زین بیابان گذری نیست سواران را لیک

دل ما خوش به فریبی است‌، غبارا تو بمان


هر دم از حلقه ی عشاق پریشانی رفت

به سر زلف بتان سلسله دارا تو بمان


شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم

پدرا، یارا، اندوه گسارا تو بمان


سایه در پای تو چون موج دمی زار گریست

که سر سبز تو خوش باد کنارا تو بمان

هوشنگ ابتهاج



 

با این دل مـــــــــاتم زده آواز چه ســــــــازم

بشکسته نی ام بی لب دمساز چه سازم

در کنج قفس می کشدم حســـــــرت پرواز

با بال و پر سوختـــــــــــــــه پرواز چه سازم

گفتم که دل از مهــــــــر تو برگیرم و هیهات

با این همه افسونگـــــــری و ناز چه سازم

خونابه شد آن دل که نهانگـــــاه غمت بود

از پرده در افتد اگر این راز چه ســـــــــــازم

گیرم که نهان بر کشم این آه جگــــر سوز

با اشک تو ای دیده غمـــــــــــاز چه سازم

تار دل من چشمه الحــــــــــان خداییست

از دست تو ای زخمه ناســـــــاز چه سازم

ساز غزل سایه به دامـــــــان تو خوش بود

دور از تو من دلشـــــــــــــده آواز چه سازم

 

هوشنگ ابتهاج



 

شب فرو می افتاد.

به درون آمدم و پنجره ها را بستم.

باد با شاخه در آویخته بود.

من در این خانه تنها تنها.

غم عالم به دلم ریخته بود.

ناگهان حس کردم:

که کسی

آنجا بیرون در باغ

در پس پنجره ام می گرید...

صبحگاهان

شبنم

می چکد از گل سیب...



هوشنگ ابتهاج




 

چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری

نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان

که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی

چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند

دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد

دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست

تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟

که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی

بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم

منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر

که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها

بنگر وفای یاران که رها کنند یاری



 

هوشنگ ابتهاج

 

خیال آمدنت دیشبم به سر می زد

نیامدی که ببینی دلم چه پر می زد

به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت

خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد

شراب لعل تو می دیدم و دلم می خواست

هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد

زهی امید که کامی از آن دهان می جست

زهی خیال که دستی در آن کمر می زد

دریچه ای به تماشای باغ وا می شد

دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد

تمام شب به خیال تو رفت و ، می دیدم

که پشت پرده ی اشکم سپیده سر می زد

هوشنگ ابتهاج




 

مژده بده ، مژده بده ، یار پسندید مرا

سایه ی تو گشتم و او برد به خورشید مرا

جان دل و دیده منم ، گریه ی خندیده منم

یار پسندیده منم ، یار پسندید مرا

کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آرید نماز

کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا

پرتو دیدار خوشش تافته در دیده ی من

آینه در آینه شد ، دیدمش ودید مرا

آینه خورشید شود پیش رخ روشن او

تاب نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا

گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق ملک

گوهری خوب نظر آمد و سنجید مرا

نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند

رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا

هر سحر از کاخ کرم چون که فرو می نگرم

بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهید مرا

چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او

باش که صد صبح دمد زین شب امید مرا

پرتو بی پیرهنم ، جان رها کرده تنم

تا نشوم سایه ی خود باز نبینید مرا


 

هوشنگ ابتهاج



 

با دلم با دل تو


پای بر سینه ی این راه زدیم


پای کوبان، دست در دست گذر می کردیم


گویی اما ته این راه دراز


دزد شبگیر جنون منتظر است



من و عشق و تو و این راه دراز


همه روز و همه شب


در پی یافتن سایه درختی، آبی


در سکوت غم تنهایی خویش


بین هر ثانیه را


لا به لای سخن و قافیه را می گشتیم



در غم عشق تو مردم اما


این صدای ضربان و تپش قلب ره عشق هنوز


از قدمهای بلند من و توست


دل من با دل تو...



دوش بر دوش هم از حادثه ها می گذریم


می نشینیم به کنجی، در این بادیه ی عشق و جنون


و نهال دلمان


که به هم کاشته بودیم از عشق


همه عشق و همه عشق


دور از غارت باد سحری


با دو چشم ترمان جان گیرد


آری آری دل من با دل تو...



می رسم من به تو یک روز اما


گفتنش دشوار است


که کجا؟ کی؟ به چه اندیشه؟ ولی


من به دیوار سرای دل و ذهن


نقشی از حرف بزرگی دارم:


" گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری


دانی که رسیدن هنر گام زمان است"


هوشنگ ابتهاج




 

آن شب که بوی زلف ِ تو با بوسه ی نسیم
مستانه سر به سینه ی مهتاب می گذاشت
با خنده ای که روی لبت رنگ می نهفت
چشم ِ تو زیر ِ سایه ی مژگان چه ناز داشت !
در باغ ِ دل شکفت گل ِ تازه ی امید
کز چشمه ی نگاه ِ تو باران ِ مهر ریخت
پیچید بوی زلف ِ تو در باغ ِ جان ِ من
پروانه شد خیالم و با بوی گل گریخت
... آنجا که می چکید ز چشم سیاه ِ شب
بر گونه ی سپید ِ سحر و اشک ِ واپسین
وز پرتو ِ شراب ِ شفق بر جبین ِ روز
گل می نمود مستی ِ خندان ِ آتشین
آنجا که می شکفت گل ِ زرد ِ آفتاب
بر روی آبگینه ی دریاچه ی کبود
وز لرزه های بوسه ی پروانگان ِ باد
می ریخت برگ و بازگل ِ نو شکفته بود
آنجا که می غنود چمنزار ِ سبزپوش
در بستر ِ شکوفه ی زرین ِ آفتاب
وز چنگ ِ باد و بوسه ی پروانگان ِ مست
دامان ِ کوه بود چو گیسو به پیچ و تاب
آنجا که مهر ِ کوه نشین مست و سرگران
بر می گرفت از ره ِ شب دامن ِ نگاه
در پرنیان ِ نازک ِ مهتاب می شکفت
نیلوفر ِ شب از دل ِ استخر ِ شامگاه
آنجا که می چکید سرشک ِ ستاره ها
بر چهر ِ نیلگون گل ِ شبتاب ِ آسمان
در جست و جوی شبنم لغزنده ی شهاب
مهتاب می کشید به رخسار ِ گل زبان ...
در پرتو ِ نگاه ِ خوشت ، شبرو ِ خیال
راه ِ بهشت ِ گم شده ی آرزو گرفت
چون سایه ی امید که دنبال ِ آرزوست
دل نیز بال و. پر زد و دنبال ِ او گرفت
آوخ ! که در نگاه ِ تو آن نوشخند ِ مهر
چون کوکب ِ سحر بدرخشید و جان سپرد
خاموش شد ستاره ی بخت ِ سپید ِ من
وز نو امید ِ غمزده در سینه ام فسرد
برگشتم از تو هم که در آن چشم ِ خودپسند
آن مهر ِ دلنواز دمی بیشتر نزیست
برگشتم و درون ِ دل ِ بی امید ِ من
بر گور ِعشق ِ گم شده یاد ِ تو می گریست !

هوشنگ ابتهاج



 

نشود فاش کسی، آنچه میان من و توست

تا اشارات نظر، نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس، مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما، کس نرسید

همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه

ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت

گفت و گوئی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل

هرکجا نامه ی عشق است، نشان من و توست

سایه زاتشکده ی ماست، فروغ مه و مهر

وه از این آتش روشن که به جان من و توست

هوشنگ ابتهاج



 

با دلم با دل تو

پای بر سینه ی این راه زدیم

پای کوبان، دست در دست گذر می کردیم

گویی اما ته این راه دراز

دزد شبگیر جنون منتظر است

من و عشق و تو و این راه دراز

همه روز و همه شب

در پی یافتن سایه درختی، آبی

در سکوت غم تنهایی خویش

بین هر ثانیه را

لا به لای سخن و قافیه را می گشتیم

در غم عشق تو مردم اما

این صدای ضربان و تپش قلب ره عشق هنوز

از قدمهای بلند من و توست

دل من با دل تو...

دوش بر دوش هم از حادثه ها می گذریم

می نشینیم به کنجی، در این بادیه ی عشق و جنون

و نهال دلمان


که به هم کاشته بودیم از عشق

همه عشق و همه عشق

دور از غارت باد سحری

با دو چشم ترمان جان گیرد

آری آری دل من با دل تو...

می رسم من به تو یک روز اما

گفتنش دشوار است

که کجا؟ کی؟ به چه اندیشه؟ ولی

من به دیوار سرای دل و ذهن

نقشی از حرف بزرگی دارم:

" گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

دانی که رسیدن هنر گام زمان است"


هوشنگ ابتهاج

 

 

می خوانم و می ستایمت پر شور
ای پرده دل فریب رویا رنگ
می بوسمت ای سپیده گلگون
ای فردا ای امید بی نیرنگ
دیری ست كه من پی تو می پویم
هر سو كه نگاه می كنم آوخ
غرق است در اشك و خون نگاه من
هر گام كه پیش می روم برپاست
سر نیزه خون فشان به راه من
وین راه یگانه راه بی برگشت
ره می سپریم همره امید
آگاه ز رنج و آشنا با درد
یك مرد اگر به خاك می افتد
بر می خیزد به جای او صد مرد
این است كه كاروان نمی ماند
آری ز درون این شب تاریك
ای فردا من سوی تو می رانم
رنج است و درنگ نیست می تازم
مرگ است و شكست نیست می دانم
آبستن فتح ماست این پیكار
می دانمت ای سپیده نزدیك
ای چشمه تابناك جان افروز
كز این شب شوم بخت بد فرجام
بر می آیی شكفته و پیروز
وز آمدن تو زندگی خندان
می آیی و بر لب تو صد لبخند
می آیی و در دل تو صد امید
می آیی و از فروغ شادی ها
تابنده به دامن تو صد خورشید
وز بهر تو بازگشته صد آغوش
در سینه گرم توست ای فردا
درمان امیدهای غم فرسود
در دامن پاك توست ای فردا
پایان شكنجه های خون آلود
ای فردا ای امید بی نیرنگ

هوشنگ ابتهاج

 

 

نقشی که باران می زند بر خاک

خطی پریشان

از سرگذشت تیره ی ابرست

ابری که سرگردان به کوه و دشت می راند.

تا خود کدامین جویبارش خرد

روزی به دریا باز گرداند.

هوشنگ ابتهاج

 

صبر کن ای دل پر غصه در این فتنه و شور


گرچه از قصه ی ما می ترکد سنگ صبور


از جهان هیچ ندیدم و عبث عمر گذشت


ای دریغا که ز گهواره رسیدیم به گور


تو عجب تنگه ی عابرکُشی ای معبر عشق


که به جز کشته ی عاشق نکند از تو عبور


در فرو بند برین معرکه کان طبل تهی


گوش گیتی همه کر کرد ز غوغای غرور


تیز برخیز ازین مجلس و بگریز چو باد


تا غباری ننشیند به تو از اهل قبور


مرگ می بارد از این دایره عجز و عزا


شو به میخانه که آن جا همه سورست و سرور


شعله ای برکش و برخیز ز خاکستر خویش


زان که تا پاک نسوزی نرسی سایه به نور

هوشنگ ابتهاج

 

بسترم


صدف خالی یک تنهایی ست


و تو چون مروارید


گردن آویز ِ کسان ِ دگری . . .

 

هوشنگ ابتهاج

 

چند این شب و خاموشی؟ وقت است كه برخیزم
وین آتش خندان را با صبح برانگیزم

گر سوختنم باید افروختنم باید
ای عشق بزن در من كز شعله نپرهیزم

صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد
تا خود به كجا آخر با خاك در آمیزم

چون كوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخیزد آنگاه كه برخیزم

برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش
وین سیل گدازان را از سینه فروریزم

چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد در صاعقه آویزم

ای سایه ! سحرخیزان دلواپس خورشیدند
زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم

هوشنگ ابتهاج



موج ِ رقص انگیز ِ پیراهن چو لغزد بر تنش
جان به رقص آید مرا از لغزش ِ پیراهنش

حلقۀ گیسو به گِردِ گردنش حسرت نماست
ای دریغا گر رسیدی دستِ من بر گردنش

هر دَمم پیش آید و با صد زبان خوانَد به چشم
وین چنین بگریزد و پرهیز باشد از منش

می تراود بویِ جان امروز از طرفِ چمن
بوسه ای دادی مگر ای بادِ گلبو بر تنش

همرهِ دل در پی اش افتان و خیزان می روم
وه که گر روزی به چنگِ من در افتد دامنش

در سراپای وجودش هیچ نقصانی نبود
گر نبودی این همه نامهربانی کردنش

سایه ، کی باشد شبی کان رَشکِ ماه و آفتاب
در شبستانِ تو تابد شمع ِ رویِ روشنش

هوشنگ ابتهاج



با تو یک شب بنشینیم و شرابـــــــی بخوریم
آتش آلود و جگر سوخته آبـــــــــــی بخوریم

در کنار تو بیفتیم چو گیســـــــــوی تو مست
دست در گردنت آویخته تابــــــــــــی بخوریم

بوسه با وسوسه ی وصل دلارام خوش است
باده با زمزمه ی چنگ و ربابـــــــی بخوریم

سپر از سایه ی خورشید قدح کـن زان پیش
کز کماندار فلک تـــــیر شهــــــــابی بخوریم

پیش چشم تو بمیــــــرم که مست است ، بیا
تا به خوش باشی مستــان می نابی بخوریم

صله ی سایه همین جرعه ی جام لب توست
غزلی نغز بخوانیم و شرابـــــــــــی بخوریم

هوشنگ ابتهاج



 
هرگز این قصه ندانست کسی:

آن شب آمدبه سرای من و خاموش نشست

سر فروداشت نمی گفت سخن

نگهش از نگهم داشت گریز

مدتی بود که دیگر با من

برسر مهر نبود

آه این درد مرا می فرسود

(او به دل عشق دگر می ورزد؟)

گریه سر دادم در دامن او

های هایی که هنوز

تنم از خاطره اش می لرزد

بر سرم دست کشید

بوسه بخشید به من

لیک می دانستم

که دلش با دل من سرد شده است.

هوشنگ ابتهاج



بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟

ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟

بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم

ببوسم آن سر و چشمان دل ربای تو را

ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من

ببوسم آن لب شیرین جان فزای تو را

کِی ام مجال کنار تو دست خواهد داد

که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را

مباد روزی چشم من ای چراغ امید

که خالی از تو ببینم شبی سرای تو را

دل گرفته ی من کی چو غنچه باز شود

مگر صبا برساند به من هوای تو را

چنان تو در دل من جا گرفته ای ای جان

که هیچ کس نتواند گرفت جای تو را

ز روی خوب تو برخورده ام ، خوشا دل من

که هم عطای تو را دید و هم لقای تو را

سزای خوبی نو بر نیامد از دستم

زمانه نیز چه بد می دهد سزای تو را

به ناز و نعمت باغ بهشت هم ندهم

کنار سفره ی نان و پنیر و چای تو را

به پایداری آن عشق سربلندم قسم

که سایه ی تو به سر می برد وفای تو را

هوشنگ ابتهاج


چرا پنهان كنم ؟ عشق است و پیداست

در این آشفته اندوه نگاهم

تو را می خواهم ای چشم فسون بار

كه می سوزی نهان از دیرگاهم

چه می خواهی از این خاموشی سرد ؟

زبان بگشا كه می لرزد امیدم
نگاه بی قرارم بر لب توست

كه می بخشی به شادی ها٬ نویدم
دلم تنگ است و چشم حسرتم باد

چراغی در شب تارم برافروز
به جان آمد دل از ناز نگاهت

فرو ریز این سكوت آشناسوز

هوشنگ ابتهاج

 

گفتمش شیرین ترین آواز چیست؟

چشم غمگینش به رویم خیره ماند

قطره قطره اشکش از مژگان چکید

لرزه افتادش به گیسوی بلند

زیر لب غمناک خواند

ناله زنجیرها بر دست من

گفتمش:

آن گه که از هم بگسلد

خنده تلخی به لب آمدو گفت:

آرزویی دلکش است اما دریغ

بخت شورم ره بر این امید بست

و آن طلایی زورق خورشید را

صخره های ساحل مغرب شکست

من به خود لرزیدم از دردی که تلخ

دردل من با دل او می گریست

گفتمش:

بنگر در این دریای کور

چشم هر اختر چراغ زورقی است

سر به سوی آسمان برداشت گفت:

چشم هر اختر چراغ زورقی است

لیکن این شب نیز دریایی است ژرف

ای دریغا شب روان کز نیمه راه

میکشد افسون شب در خوابشان

گفتمش:

فانوس ماه

میدهد از چشم بیداری نشان

گفت:

اما در شبی این گونه گنگ

هیچ آوایی نمی آید به گوش

گفتمش:

اما دل من می تپد

گوش کن اینک صدای پای اوست

گفت:

ای افسوس در این دام مرگ

باز صید تازه ای را می برند

این صدای پای اوست

گریه ای افتاد در من بی امان

در میان اشکها پرسیدمش :

خوش ترین لبخند چیست ؟

شعله ای در چشم تاریکش شکفت

جوش خون در گونه اش آتش فشاند

گفت:

لبخندی که عشق سربلند

وقت مردن بر لب مردان نشاند

من زجا بر خاستم

بوسیدمش

هوشنگ ابتهاج

 


 

در بگشایید

شمع بیارید

عود بسوزید

پرده به یک سو زنید از رخ مهتاب

شاید این از غبار راه رسیده ،

آن همنشین گمشده باشد ...