بر بلندای دل

 

ساحل افتاده گفت : « گر چه بسی زیستم

هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم .»

موج ز خود رفته ای، تیز خرامید و گفت :

« هستم اگر می روم گر نروم نیستم . »




(( محمد اقبال لاهوری ))


**********

موج ز خود رفته رفت

ساحل افتاده ماند .

این، تن فرسوده را،

پای به دامن کشید؛

و آن سر آسوده را،

سوی افق ها کشاند .


***

ساحل تنها، به درد

در پی او ناله کرد:

- (( موج سبکبال من،

بی خبر از حال من،

پای تو در بند نیست !

بر سر دوشت، چو من،

کوه دماوند نیست !

« هستم اگر می روم » !

خوشتر ازین پند نیست .

بسته به زنجیر را ؛

لیک خوش آیند نیست . ))

 

(( فریدون مشیری ))